X
تبلیغات
گوگوش

گوگوش

گوگوش مادرمن

باسلام اومدم اینجا که فقط بگم شکست وبلاگی خوردم و گوگوش مادرمن که پربازدید شده بود متاسفانه فیلتر شد والان گوگوش مادرمن روی این آدرسیه که گذاشتم سربزنید..خداروشکرکه این وبلاگم فیلترنشد.......کمکم کنید....درضمن لینکش هم کردم روش کلیک کنین وبیاین توی وبلاگ جدیدگوگوش مادرمن.....باتشکر....



+ نوشته شده در  90/11/29ساعت 19:42  توسط   | 

گوگوش ناز من

+ نوشته شده در  90/06/12ساعت 21:31  توسط   | 

آبی

اسمون روی خونم ابی نیست

شعله چراغ من ابی نیست

دیگه رنگ عاشقی تو نقاشی ابی نیست

توی جوی کوچمون اب زلال ابی نیست

ما میخوایم ابی باشیم ما میخوایم عاشق باشیم

دیگه تو دیگ سیاه خون و خشونت نجوشه

رنگ خون ابی بشه مثل تو رگ

شب ابی رنگ دریا رنگ عشق

رنگ چشم مهتاب رنگ ابی عشق

اگه تو جوی کوچه اب سیاه ابی بشه

اگه رنگ عاشقی تو نقاشی ابی بشه

قلمو وردار و یک عشق بکش

خون و از نقاشی بردار گلای ابی بکش

زه و از کمون بکش

زندونو تو اسمون ابی بکش

زندونو تو اسمون ازاد بکش

+ نوشته شده در  90/06/12ساعت 20:47  توسط   | 

ستاره آی ستاره

ستاره ای ستاره

ستاره آی ستاره
چشام اشکی نداره
دیگه پیداش نمیشه
نمیادش دوباره
دیگه دوستم نداره
من و تنها میذاره

آخه گوش کن ستاره آی ستاره
دل عاشق خریداری نداره

خدایا اون و با عشق و محبت آشنا کن
به درد این دل دیوونه ی من مبتلا کن
بیا بنشون گل مهر و وفا رو توی سینه ش
من و از دست دلتنگی و تنهایی رها کن

آخه گوش کن ستاره آی ستاره
دل عاشق خریداری نداره

اگه عشقی نباشه
دلی رسوا نمیشه
دل پاک مثل شیشه
دیگه پیدا نمیشه
دیگه دنیا ستاره
برام دنیا نمیشه

آخه گوش کن ستاره آی ستاره
دل عاشق خریداری نداره

+ نوشته شده در  90/06/12ساعت 20:46  توسط   | 

       


اینم عکسی از کنسرت ها شاید خوشتون نیاد ولی من عاشق این عکسم

+ نوشته شده در  90/06/07ساعت 13:30  توسط   | 

بزرگ بانو


+ نوشته شده در  90/06/07ساعت 13:25  توسط   | 

اینم یه عکس زیبای دیگه


+ نوشته شده در  90/06/07ساعت 6:4  توسط   | 

نفس من .مامان خشگلم


+ نوشته شده در  90/06/07ساعت 5:52  توسط   | 

قسمتی از مصاحبه ی کامل خانم گوگوش

سوال :از ازدواج اول با یک فرزند و یگانه فرزندت بیرون اومدی ولی دست خالی از امور مالی , چند دفعه تا حالا عاشق شدی ؟ عاشق مرد منظورمه ؟

گوگوش :من همیشه عاشقم , من عاشق مردمم , من عاشق صحنه ام , من یه عشقی دارم که فراتر از این حرفاست این عشق این قدر بزرگه , این قدر عظیمه , این قدر از اون بالاها به من داده میشه که این رو می تونم با هر کس با کوچیک , با بزرگ با زن با مرد با همه ی اشیا تقدیمش کنم

سوال : ولی به هر حال در زندگی زن زیبایی مثل تو مردی نبود که عاشقش بشی یا حس کنی یا فکر کنی در اون موقع که عاشقشی ؟

گوگوش :چرا ... چرا خب , به هر حال من 4 بار ازدواج کردم و یکی دو تاش با علاقه و عشق بود

سوال : بسیار خوب , نمی پرسم کدوم ؟ بذار هر چهار تا فکر کنن همون دو تا اونا هستند , ازدواج دوم با بهروز وثوقی بود در چه سالی ؟

گوگوش :در سال 53 یا 54

سوال : میگن که تو وقتی با بهروز وثوقی ازدواج کردی یا دوستی آغاز کردی که او نامزد پوری بنایی بود ؟

گوگوش :خیر

سوال : نبود چنین چیزی ؟ چند سال از جدایی اونا گذشته بود ؟

گوگوش :من هنوز از محمود قربانی جدا نشده بودم که اونا با هم اختلاف پیدا کرده بودند و از هم جدا شده بودند

سوال : عجب , با شایعه چطوری ؟

گوگوش :عادت دارم

سوال : عادت داری , خب , ولی اون ازدواج کوتاه بود ... یک سال ؟

گوگوش :بله

سوال : ازدواج سومی داشتی که میگن در همین دوره ی انفلاب با یک روحانی ؟

گوگوش : (با خنده ) نه هماجان عزیز

سوال : من زن روحانی نمی شم , ها ؟؟ اگه بشم کشته میشم

گوگوش :من در سال 56 با همایون مصداقی آشنا شدم یک سال قبل از انقلاب

سوال : روحانی نبود ؟

گوگوش :نه , در واقع همایون مصداقی بیزنس بیمه داشت , کار بیمه می کرد و قبل از اون هم دیسکوتک داشت

سوال : پس روحانی نبود ؟

گوگوش : خیر ، دوازده سال با همایون مصداقی زندگی کردم در طول انقلاب با او بودم وسال ۱۳۶۸ ایرانی که می شه ۱۹۸۹ از او جدا شدم.



سوال : گوگوش جان وقتی جمهوری اسلامی روی کار اومد شما امریکا بودی ؟

گوگوش :بله

سوال : و با همسرتون ؟

گوگوش :بله

سوال : و تصمیم گرفتید برید ایران و گفتی که تصمیم تو بود ؟

گوگوش :بله تصمیم من بود

سوال : چرا ؟

گوگوش :چراییش را نمی تونم دلیل قانع کننده ای براش عنوان کنم چون در اون زمان وضعیت خاصی برای همه ایجاد شد , برای فرد فرد ایرانی ها و تصمیماتی که گرفتند چه برای موندن و چه برای رفتن از هر کجا به هر کجا , تصمیماتی نبود که از روی فکر باشه , مدت ها روش اندیشه کرده باشند و ارزیابی کرده باشند همه به نوعی سرگشته و گم گشته بودیم به جز یه عده ی معدودی , منم اون زمان مدتی که وقتی که حکومت نظامی بود در ایران , در همه ی شهرها , کار تعطیل , بیرون نمی شد رفت , پسرم هم در سویس در مدرسه و پانسیون بود گفتم فعلا که کار نمی کنم برم سری به بچه بزنم و سفری داشته باشم و برگردم که با همسرم همایون مصداقی , همسر سابقم , رفتیم به فرانسه و من به سویس رفتم و برگشتم و از لس آنجلس به من تلفن کردند مرحوم پوران , به من زنگ زدند و گفتند حالا که اومدی اروپا برای افتتاح یک کلاب , یک شب بیا در لس آنجلس برنامه اجرا کن که ما پا شدیم و اومدیم لس آنجلس و آمدن ما برای یک شب همان و دو ماه و نیم در لس آنجلس بودن ناخواسته همان , و در این مدت همون جریانات کمپ دیوید و رفتن شاه از ایران و بسته شدن فرودگاه مهرآباد , آمدن آقای خمینی به ایران و ... در نتیجه یک بلا تکلیفی در من به وجود آورد چون نه پولی با خودم آورده بودم نه با اون وضعیتی که بود می شد برنامه اجرا کرد , در ضمن می گفتند اگر بری ایران الان اوج اعدام هاست تو را هم می کشند . من دو ماه ونیم این جا موندگار شدم پاسپورتم هم دستم نبود ازم گرفته بودند و بهم نمی دادند و یک شب برنامه در اون کلاب هم تبدیل شد به نزدیک چهارده پانزده برنامه که پولش را هم پرداخت نکردند و من و همسرم را بی پول گذاشته بودند بالاخره به کمک یکی از آشناهایی که از نیویورک آمده بود ما تونستیم که پاسپورت هامونو بگیریم و مقدرا کمی پول و بریم نیویورک . دو ماه و نیمی هم در نیویورک موندیم و یک روز من تصمیم گرفتم برگردم ایران , اصلا دیگه فکر عواقبشو نکردم , اصلا پیش خودم تجزیه تحلیل نکردم که آخه این کاری که می کنم درسته , غلطه , چون خونه ی منو هم مادرم بهم خبر داده بود که جزو خونه های بی صاحب توسط دادستانی انقلاب ضبط شده و قرار هست که خوابگاه دانشجویان بشه , با همه ی این تفاصیل که شنیدم توی بهشت زهرا هم اعلامیه هایی به در و دیوار زده بودند که اون موقع همه را وصل می کردند به ساواک , این ساواکی بود , اون ساواکی بود و اینا , در نتیجه منم در ردیف اون اسامی بودم ولی با این حال رفتم که رفتن همانا و ماندن همان

سوال : خب , با چادر باید می رفتی دیگه ؟

سوال : نه اوایل چادر نبود , اوایل انقلاب چادر نبود اما یواش یواش روسری

سوال : یا تو سری ؟

گوگوش :بعد هم توسری , بله

سوال : هر دو شو خوردی ؟

گوگوش :بله

سوال : به زندان هم رفتی ؟

گوگوش :بله

سوال : چرا ؟ به چه جرمی ؟ به چه اتهامی ؟

گوگوش :من قبل از زندان رفتنم اواخر سال پنجاه و هشت و اوایل پنجاه و نه به زندان اوین احضار شدم البته من تنها نبودم یک اطلاعیه بود که در روزنامه ی اطلاعات و کیهان فکر می کنم چاپ شده بود , تقریبا همه توش بودند

سوال : همه ی خواننده ها ؟

گوگوش :خواننده , هنرپیشه , موسیقی دان و همه رفتیم , یعنی روزی که من بار اول رفتم خیلی ها تو اون اتاق بودند در حال بازجویی , کسانی که یادمه مرحوم فردین بود , آقای ناصر ملک مطیعی بود , پوری بنایی بود , خانم نوش آفرین بود , مرحوم بیک ایمانوردی بود , آقای وفایی بود الان درست دیگه بقیه یادم نیست خانم دیانا بود , خیلی ها بودند و اون جا باز خویی به صورت کتبی بود یعنی سوالات نوشته می شد و جواب هم باید نوشته می شد و در آخر بازجویی از هر کسی تعهدی می گرفتند که باید امضا می کردند و می رفتند . من چهار بار پشت سر هم احضار شدم یعنی تموم نمی شد , روز بعدش , روز بعدش اول هفته ی بعدش و آخریش بعد از تعطیلات نوروز پنجاه و نه بود

سوال : سوالات در این بازجویی ها چه بود ؟

گوگوش :بیشتر مثل سوالاتی بود که مجلات اطلاعات هفتگی و جوانان از ما می کردند اما با تحقیر , اما با تحکم , فلان فیلمو چرا بازی کردی , فلان آهنگو چرا خوندی , رابطه ات با این چی بود , رابطه ات با اون چی بود , با کی ارتباط داشتی , با کی نداشتی , از این سوالات , و بعد از چهار بار بازجویی از من تعهد گرفتند در اوین که تحت هیچ شرایطی فعالیت هنری نداشته باشم , حضور نداشته باشم , آواز نخونم و ممنوع الصدا , ممنوع الحضور , ممنوع التصویر و همه چی , من اینو امضا کردم آمدم بیرون ولی جسته گریخته هی احضار می شدم . یک بار به کمیته ی هفت حوض نارمک احضار شدم که اون یک جلسه بیشتر نبود اما وقتی در سی و یک شهریور فرودگاه مهرآباد را عراقی ها زدند و جنگ شروع شد من از خونه ی خودم رفتم منزل مادرم چون مادرم خیلی می ترسید , هر روز و هر شب ضد هوایی می زدند و خاموشی بود برای این که مادرم تنها نباشه من کامبیزو برداشتم و رفتم پیش مادرم

سوال : ببخشید پس وقتی از امریکا برمی گشتی به ایران کامبیزم بود ؟

گوگوش :بعد از این که من اومدم ایران , کامبیز برای تعطیلات تابستون چون مدرسه اش تعطیل می شد لاجرم اومد به ایران و دیگه نتونست برگرده

سوال : چند سالش بود کامبیز ؟

گوگوش :یازده سالش بود , یک هفته بعد از جنگ , دایره ی منکرات منو احضار کردند که من با دایی ام و کامبیز رفتم خاطرم هست که منزل آقای مصباح زاده بود

سوال : محل منکرات ؟

گوگوش :در خیابان وزرا منزل آقای مصباح زاده

سوال : عجب

گوگوش :خاطرتون هست ؟

سوال : بله بله

گوگوش :و اون جا اون پرونده ای که به اصطلاح بازجویی شده بودم در اوین اون جا روی میز بازجو بود . علت این که منو احضار کردند پرسیدم برای چیه ؟ گفتند که این بازجویی کامل نیست باید تکمیل بشه , در صورتی که وقتی اون تعهد نامه رو از من گرفتند یعنی این بازجویی تموم شده , اون روز باز یه سری سوالات تکراری که تو اون پرونده بود از من پرسیدند و بر خلاف زندان اوین که هر روز صبح می رفتم و عصر برمی گشتم منزل و فردا صبحش می رفتم اون روز اون جا وقتی بازجوییشون تموم شد منو نگه داشتند

سوال : چیز تازه ای در اون بازجویی پرسیدند ؟

گوگوش :نه به هیچ وجه , یک ماه من در زیر زمین منزل آقای مصباح زاده زندانی بودم

سوال : اون جا را یه صورت زندان در آورده بودند ؟

گوگوش :بله یه قسمتی زندان مردها بود یه قسمت هم زندان زنان که سه تا اتاق را به صورت سلول یک , دو و سه برای زنها گذاشته بودند که من در یکی از این سلول ها بودم

سوال : تنها یا با کسی ؟

گوگوش :با خانم مرجان

سوال : تو یه اتاق بودید ؟

گوگوش :بله

سوال : یک ماه ؟

گوگوش :بله

سوال : با کسی تماس نمی تونستید داشته باشید یا از اتاق نمی تونستید بیرون برید ؟

گوگوش :نه بیرون نمی اومدیم همون جا گاهی اوقات در سلول رو باز می ذاشتند که در راهرو قدم بزنیم چون نور نداشت و ما از نور راهرو نور می گرفتیم

سوال : اون لحظه ای که گذاشتنت توی زندان و درو بستند چه حالی داشتی ؟

گوگوش :یک تصویر من به شما می دم خانم احسان , فکر می کنم اکثر کسانی که الان صدای منو می شنوند می دونند که این تصویر که می دم چیه , بروس لی یه فیلم داره به نام ( اژدها وارد می شود ) عجیبه این صحنه تو اون لحظه اومد به ذهن من , یه جایی هست که بروس لی شبانه لباس سیاه می پوشه و میره که سر از کار این باند قاچاق مواد دربیاره با اینا زد و خورد می کنه و تمام این ماجراها , بعد یک جایی چهار تا دیوار دورش بسته میشه و وقتی دیگه این راه به جایی نداره چهارزانو می شینه رو زمین و چشماشو می بنده . منو وقتی بردنم پایین , وقتی گفتند باید بمونی و این جا باشی تا تکلیفت روشن بشه حالم خیلی بد بود اما وقتی رفتم اون پایین دقیقا همین کارو کردم و دیگه از اون به بعد خودم خودمو آروم نگه داشتم , خودمو وفق دادم با وضعیتی که اون جا بود و هیچی دیگه نمی تونست اذیتم بکنه

سوال : دلواپس بچه نبودی ؟

گوگوش :نه دیگه

سوال : فکر نمی کردی که ممکن هم هست که یک دفعه بیان و بگن که بیا بریم اعدام بشی ؟

گوگوش :نه دیگه هیچی , همه چیزو پذیرفتم و حس می کردم که اونا کسانی هستند که یک سری عقده و کمبود ها را تو خودشون دارند و به وسیله ی آزار دادن به آدم ها به این کسانی که اون پایین زندانی بودند به این وسیله خودشونو تخلیه ی عصبی می کنند و وقتی این رو در اختیارشون بذاری که اجازه بدی خودشونو تخلیه کنند دیگه هیچی براشون نمی مونه دیگه تکلیفت باهاشون روشنه و اونا هم نمی دونند که باهات چی کار کنند

سوال : ازشون می ترسیدی ؟ ازشون متنفر بودی ؟ یا دلت می سوخت براشون ؟

گوگوش :بیشتر قابل ترحم بودند

سوال : شکنجه شدی ؟

گوگوش :خیر

سوال : کتک ؟ سیلی ؟

گوگوش :نه کتک نخوردم اما همون بازجویی ها که از ساعت نه یا ده شب تا دو سه نصف شب می بردنم بالا و همین جور هی سوال می کردند و بعد یه خانمی رو تو بغل من شلاق زدند یه خانم دکتری را

سوال : یعنی چه ؟ چه جوری ؟ چرا ؟ کی بود اون ؟

گوگوش :یه خانم دکتری بود که ریخته بودند خونه اش و تو خونه اش هفده تا اشانتیون لیکور توی بوفه اش بود که از نوزده سال پیشش که ازدواج کرده بود یک دکتر سویسی براشون کادو فرستاده بود و اینا درشون باز نشده بود و تو بوفه شون بود , به جرم نگه داشتن هفده بطر مشروب تو بغل من شلاقش زدند

سوال : چرا تو بغل تو ؟ رابطه اش با تو چی بود ؟

گوگوش :برای این که اومد تو سلول ما و با هم دوست شدیم , بسیار خانم فرهیخته ی نازنین و با شخصیتی بود , دکتر بود و می گفت من دارم برای همین ها خدمت می کنم

سوال : چه جوری گرفته بودند ؟

گوگوش :گویا با همسایه هاش درگیر شده بود به خاطر برادرش , برادرش به خاطر کودتای نوژه اعدام شده بود و این خانم گویا حلوا پخش می کرد برای برادرش که درگیر شده بود با یکی از همسایه هاش که همسایه ش هم تلفن زده بود

سوال : درگیری برای چه ؟

گوگوش :رفته بود حلوا بده دم در خونه اش , گفته بودند برو ما حلوای کودتاچی رو نمی خوریم

سوال : بازم نفهمیدم چطور اینو تو دامن تو شلاق زدند ؟

گوگوش :شاید به خاطر این که شکنجه ی روحی به من بدن چون هر کسی تو هر سلولی بود همون جا شلاق می خورد اون خانم هم تو سلول من بود اونجا همه یاد گرفته بودند شلوارهای جین کلفت روی هم می پوشیدند که حداقل کمتر درد بگشند و کسی هم که تازه وارد می شد بهش می گفتند دخترهای دیگه و جوونای دیگه , و این خانم قبول نکرد که لباسی بپوشه که کمتر اذیت بشه و وقتی می زدنش پرتاب می شد به هوا این بود که به من گفتند نگهش داشتم که سریع تر این اتفاق بیفته

سوال : عجب زجری !! عجب زجری
درد بی مادری , درد زن پدر , درد پدر آنچنان , درد بچه داری در بچگی , و هزار درد دیگه , درد سکوت بیست و یک ساله و همه ی این دردها را چه جوری تحمل می کنی ؟

گوگوش :خوشبختانه هنوزم درد می کشم

سوال : خوشبختانه ؟

گوگوش :چون فکر می کنم درد انسان رو می سازه , درد بینش می ده به آدم , درد باعث میشه که آدم واقعیت ها رو ببینه و قد بکشه , گذشت را یاد آدم میده حداقل یاد من داده , درد باعث میشه از تنفر من عشق بسازم , به همین دلیل میگم خوشبختانه درد می کشم

سوال : تو این همه فراز و نشیب رو چگونه تحمل می کنی ؟ خیلی فراز و نشیب داشتی ؟ نه ؟

گوگوش :بله . من وقتی در فراز هستم همیشه به فکر و نگرانی نشیبم و وقتی در نشیب هستم با آرزو رویای فراز زندگی می کنم فکر می کنم منحنی زندگی همین فراز و نشیب رو داره

سوال : زندگی چیه از نقطه نظر تو ؟

گوگوش :زندگی یک امتحانه فکر می کنم , کشف تجربه و کشف هستی , من فکر می کنم رویاها و امید به زندگی تداوم می بخشه و آرزو می کنم برای هر زن ایرانی که رویای خودش رو برای خودش بسازه و برای رسیدن به رویاش تلاش بکنه , من دلم می خواد البته نمی دونم چه جوری اما دلم می خواد به غیر از خوندن و رقصیدن و شو اجرا کردن فکر می کنم یک وظیفه در قبال این مردمی که این قدر به من محبت دارند و عشقشون را نثار می کنند دارم ولی نمی دونم چه جوری می تونم جوابگوی این همه محبت باشم اما دلم می خواد بتونم به نحوی خدمت کنم که زن ایرانی هیچ وقت خودفروشی نکنه هیچ وقت زور نشنوه رویاشو به حقیقت تبدیل کنه م اجازه نده براش یونیفورم انتخاب کنند و نذاره تحقیرش کنند , اگه کسی به من بگه یا بدونم که چه جوری می تونم کمک کنم به زن ایرانی که بتونه به رویاهاش دست پیدا کنه به یکی از رویاهای بزرگ خودم رسیدم

سوال : همیشه به رویاهات رسیدی به این یکی هم می رسی

گوگوش :همیشه یک ایستگاه رو که رد می کنی یه ایستگاه دیگه هست

سوال : بله یک ایستگاه دیگه هست , از همسرت آقای مصداقی کی جدا شدی ؟

گوگوش :در سال شصت و هشت

سوال : و بچه هنوز با تو بود ؟

گوگوش :بچه نه , هنوز زن مصداقی بودم که کامبیز با پدرش زمینی رفت به ترکیه و دوسال در ترکیه بودند , دو سال در فرانسه بودند و بعد هم اومد به امریکا

سوال : اومد به امریکا و تصمیم گرفت خواننده بشه ؟

گوگوش :فکر نمی کنم خودش می خواست چون پسر گوگوش بود براش این جور خواستند و گذاشتنش روی صحنه , اما اون زمان نتونست آلبومی به بازار بده یا شایدم اون موقع امکاناتش نبود ولی اخیرا یکی دو ماهیه که اولین آلبومشو داده بیرون به نام شکلات که دو تاش کار مهرداده

سوال : شکلات کار مهرداده ؟

گوگوش :بله , البته کامبیز ترانه نمی خونه بیشتر بلده رپ کنه , رپیسته و رپو خیلی خوب بلده

سوال : خب , وقتی که بچه اومد بیرون و تو از آقای مصداقی جدا شدی اون دوران سکوت را یعنی بیشترین دوره ی سکوت را گذرانده بودی اصلا چی کار می کردی توی این دوره ی سکوت ؟

گوگوش :بیشتر کتاب می خوندم , خانه داری می کردم و مثل یک زن عادی زندگی می کردم , یعنی دوره ی اول این بیست و یک سال خیلی سخت گذشت اما وادارم کرد که یواش یواش گوگوش رو بذارم در صندوق خانه ی خاطرات و تبدیل بشم به یک زن عادی , خیابون می رفتم , خرید می کردم , میوه می خریدم , چونه می زدم , بقالی می رفتم , سوپر می رفتم , قصابی می رفتم , آشپزی می کردم , نظافت خونه می کردم و کتاب زیاد می خوندم

سوال : زن عادی بودن برای یک زن روی صحنه یک شناخت جدیده , چه جور موجودیه یک زن عادی ؟

گوگوش :زن عادی نقش بسیار مهمی تو زندگی اجتماع کوچکی به نام خانواده داره , یه زن عادی در واقع مدیریت خانواده را به عهده داره و بزرگ ترین خدمت رو در جامعه می کنه ولی متاسفانه حقوقی دریافت نمی کنه یعنی مشکل ترین کار خانه داری و کدبانو گری ست که از دوران ایران باستان می گفتند چی ؟ کدخدابانو

سوال : آفرین , بله

گوگوش :کدخدابانو کارهای بسیار مهم تری از من و من ها داره و اونم تربیت و تحلیل انسان های درست به جامعه هست , درست

سوال : اهمیتش از زن باشکوه روی صحنه به نظر تو بیشتره ؟

گوگوش :بیشتره بله , ما لحظاتی هستیم , ما لمحه ای از اوقات ذهن مردم را برای خودمون اشغال می کنیم اما یک زن کدبانو باید به بچه هاش برسه , به همسرش برسه و خانه داری کنه و من اینو تو این بیست و یک سال یاد گرفتم و بسیار کار مشکلیه , بسیار سخته

سوال : اگه یه روزی وزیر زن بشی در ایران , برای این زن خانه و زن عادی چه می کنی ؟

گوگوش :تلاش می کنم که خودش رو بشناسشه , رویاش رو بسازه و دست پیدا کنه به رویاهاش برسه.

اینم مصاحبه خیلی طولانی بودخودم گلچینش کردم ولی خداییش خیلی کامل بود دستم درد نکنه نه؟

+ نوشته شده در  90/06/06ساعت 23:6  توسط   |